درسنامه آموزشی فارسی (3) کلاس دوازدهم
درس 7: در حقیقت عشق
در حقیقت عشق
بدان که از جملهٔ نامهای حُسن یکی «جمال» است و یکی «کمال». و هرچه موجودند، از روحانی و جسمانی، طالب کمالاند. و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد؛ پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالبِ حُسناند و در آن میکوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن -که مطلوبِ همه است- دشوار میتوان رسیدن؛ زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود؛ الّا به واسطهٔ عشق، و عشق، هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده، روی ننماید.
قلمرو زبانی: حسن: در لغت یعنی زیبایی و نیکویی در اصطلاح تصوّف یعنی «کمال ذات احدیّتّ» / جمال: زیبایی، زیبایی ازلی خداوند / کمال: کامل بودن، کاملترین و بهترین صورت و حالت هر چیز، سرآمد بودن در داشتن صفتهای خوب / هرچه موجودند: تمام موجودات / روحانی و جسمانی: بدل / روحانی: منسوب به روح، معنوی، ملکوتی، آنچه از مقولهٔ روح و جان باشد / جسمانی: منسوب به جسم، مقابل روحانی / طالب: خواهان / میل: علاقه / نیک اندیشه کنی: خوب بیندیشی / مطلوب: خواسته / وصول: رسیدن / اِلّا: بجز / مأوا: مکان / روی ننماید: چهره نشان نمیدهد.
قلمرو ادبی: تشخیص: عشق هر کسی را به خود راه ندهد / به هر دیده روی ننماید / تضاد: جسمانی و روحانی / مجاز: دیده مجاز از انسان / سجع: کاربرد واژههای هماهنگ و آهنگین در پایان جملات (جمال، کمال) و (ندهد، نکند ننماید) / استعاره (تشخیص) راه ندادن عشق، ماوا نکردن، روی ننمودن عشق / جناس ناهمسان: جمال و کمال
قلمرو فکری: و هر چه موجودند از روحانی و جسمانی طالب کمالاند: همهٔ موجودات در مسیر تکامل گام بر میدارند و میخواهند به تکامل خود دست یابند. این امر ذاتی است و در فطرت هر موجودی، «کمال جویی» است / وصول به حُسن ممکن نشود؛ الاّ به واسطهٔ عشق: رسیدن به خدا ممکن نیست مگر به یاری عشق.
محبّت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاصتر از محبّت است؛ زیرا که همه عشقی محبّت باشد امّا همه محبّتی عشق نباشد. و محبّت خاصتر از معرفت است؛ زیرا که همه محبّتی معرفت باشد امّا همه معرفتی، محبّت نباشد. پس اوّل پایه معرفت است و دوم پایه محبّت و سیُم پایه، عشق. و به عالَمِ عشق -که بالای همه است- نتوان رسیدن تا از معرفت و محبّت دو پایهٔ نردبان نسازد.
قلمرو زبانی: غایت: نهایت / آن را عشق خوانند: «عشق» مسند است / معرفت: شناخت / سیُم: سوم / اول پایه، دوم پایه، سوم پایه: ترکیب وصفی مقلوب.
قلمرو ادبی: تشبیه: معرفت و محبّتّ مانند دو پایهٔ نردبان باشند / عالَم عشق: عشق به عالَمی تشبیه شده
فی حقیقة العشق، شهابالدّین سهروردی
سودای عشق
در عشق قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق، آتش است، هر جا که باشد، جز او رخت، دیگری ننهد. هر جا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند.
در عشق کسی قدم نهد کِش جان نیست
با جان بودن به عشق در سامان نیست
قلمرو زبانی: کسی را مسلّم شود: قطعی شود، مشخص شود. «را » حرف اضافه است / با خود نباشد: به فکر خود نباشد / ترک خود بکند: هواهای نفسانی را رها بکند و غرور را کنار بگذارد / ایثار: دیگری را بر خود برگزیدن / رخت نهادن: اقامت کردن، ماندن / دیگری: شخصِ دیگر / سوزد: میسوزاند (از جملهٔ افعالی است که گاهی با مفعول همراه است و گاهی بدون مفعول. در این عبارت نیاز به مفعول دارد) / قدم نهادن: وارد شدن / در عشق قدم نهادن: گروه نهادی/ کِش (که اورا) جان نیست: که او را جان نیست (که او جان ندارد) / با جان بودن: به فکر جان بودن / در سامان نیست: در خور نیست، میسّر نیست، امکان ندارد. / به رنگ خود گرداندن: یک رنگی و یکی شدن / بیت سه جمله دارد/ نقش دستوری بیت: در مصرع اول: جان، با جان بودن (نهاد و گروه نهادی) / در سامان: مسند / قدم: مفعول / عشق، عشق در دو مصرع: متمم / «ش»: متمم
قلمرو ادبی: تشبیه: عشق آتش است. / کنایه: با خود نبودن، ترک خود کردن، رخت نهادن، به رنگ خود گرداندن / تشخیص: عشق جایی اقامت کند و رخت بنهد / تشبیه: عشق به میدانی تشبیه شده است که درآن قدم میگذارند و وارد آن میشوند.
قلمرو فکری: کسی میتواند در میدان عشق قدم بگذارد که به فکر خودِ مادی نباشد و تعلّقات را ترک بکند. عشق مانند آتش است. هر جا که عشق اقامت کند هیچ موجودی دیگر نمیتواند وارد آن جا شود. عشق مانند آتش سوزنده است و هر جا باشد جز خود به هیچ کس اجازهٔ اقامت نمیدهد و به هر کجا که برسد آنجا را میسوزاند.
مفهوم: لزوم ترک تعلقات در عشق، ترجیح عشق بر نفس، اتحاد عشق و عاشق
معنی بیت: در راه عشق کسی میتواند قدم بگذارد که جانش را نادیده بگیرد؛ نمیتوان هم با جان خود بود و هم عاشق بود.
ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است، و لابد هر چه به واسطهٔ آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان، عشق، بنده را به خدا برساند؛ پس عشق از بهر این معنی، فرضِ راه آمد. کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بیعشق چگونه زندگانی کند؟! حیات از عشق میشناس و مَمات بیعشق مییاب.
قلمرو زبانی: فرض: لازم، ضروری، آنچه خداوند بر بندگانش واجب کرده است / لابد: ناچار / طالبان: طلبکنندگان، خواستاران / از بهرِ: برای، به این خاطر / چگونه زندگانی کند: امکان ندارد بتواند زندگی بکند / ممات: مرگ، مردن
قلمرو ادبی: تشخیص: عشق انسان را به جایی برساند. / راه: مجاز از راه عرفان، حیات و ممات: تضاد (تقابل)
قلمرو فکری: ای انسان عزیز، رسیدن به خدا واجب است و به ناچار نزد عاشقان، هر چیزی که بتواند انسان را به خدا نزدیک کند در این راه واجب است. عشق بنده را به خدا میرساند. پس عشق به این خاطر، واجب است. کار عاشقان آن است که فقط عشق را جویا باشند. وجود عاشق وابسته به عشق است. انسان عاشق هرگز نمیتواند بدون عشق زندگی کند.
سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقلها افزون آید. هر که عاشق نیست، خودبین و پرکین باشد، و خودرای بود. عاشقی بیخودی و بیرایی باشد.
در عالم پیر، هر کجا برنایی است
عاشق بادا که عشق خوش سودایی است
قلمرو زبانی: سودا: خیال، دیوانگی، معامله، اشتیاق، در اینجا مجاز از «دیوانگی» است / زیرکی: هوشیاری، باهوش بودن / خودبین: کسی که فقط خود را میبیند / پرکین: پر از کینه / خودرأی: مغرور / بیخودی: بیهوشی، حالت از خود رَستگی و به معشوق پیوستن / بیرایی: بیتوجه به رای خود / بادا: فعل دعایی است / برنا: جوان / بیت سه جمله، کجا: قید / خوش سودایی: ترکیب وصفی مقلوب.
قلمرو ادبی: تضاد: پیر، برنا / خودبین کنایه از مغرور بیخودی کنایه از رهایی از غرور و خودخواهی / سودا (مصرع دوم) ایهام: 1- معامله 2- دیوانگی / عاشق و عشق: اشتقاق- جناس ناهمسان / عالم پیر: استعاره (تشخیص)
قلمرو فکری: دیوانگی عشق از هوشیاری این جهان بیشتر میارزد و دیوانگی عشق بر همهٔ عقلها، برتری میجوید. هر کسی که عاشق نیست خودبین و مغرور است. عاشق حقیقی کسی است که از خود رَسته باشد و به معشوق رسیده باشد.
معنی بیت: در این دنیای کهن هر کجا که جوانی هست؛ الهی که همیشه عاشق باشد چرا که عشق بهترین کالایی میتواند باشد که از بازار دنیا باید خرید.
ای عزیز! پروانه، قوت از عشقِ آتش خورد، بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان، آتش بیند؛ چون به آتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش، چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است.
این حدیث را گوشدار که مصطفی (ص) گفت: «اِذا أحَبّ اللهُ عَبداً عَشِقَهُ و عَشِقَ عَلَیهِ فَیَقولُ عِبدیٰ أَنتَ عاشِقی و مُحِبّی، وَ أنا عاشِقٌ لَکَ و مُحِبُّ لَکَ اِن أرَدْتَ أوْ لَم تُرِد.» گفت: «او بندهٔ خود را عاشق خود کند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق و محبِّ مایی، و ما معشوق و حبیب توایم [چه بخواهی و چه نخواهی]».
قلمرو زبانی: قوت: خوراک، رمق، نیرو / نداند: نمیتواند / مُحِبِ: دوستدار، عاشق / حبیب : دوست، دوستدار
قلمرو ادبی: تناسب: پروانه و آتش، قوت و خوردن. / تشبیه: آتش عشق (عشق مانند آتش است) / همه جهان آتش بیند (همه جهان مانند آتش بیند) / عشق خود آتش است / تضمین: آوردن عین حدیث / آتش: استعاره از عشق / پروانه: نماد عاشق
قلمرو فکری: ای انسان عزیز، پروانه نیروی خودش را از آتش میگیرد. بدون آتش آرام و قرار ندارد و وقتی در میان آتش میرود از وجود خود خبر ندارد، تا زمانی که آتش عشق چنان کاری با او میکند که تمام جهان را فقط آتش میبیند، و خودش را وارد آتش میکند تا بسوزد. اصلا در چنین زمانی پروانه نمیتواند تفاوتی میان آتش و غیر آتش قایل شود؛ چرا؟ چون که عشق تماماً خودش آتش است. این حدیث پیامبر -که درود خدا بر او باد- که گفت: «هنگامی که خدا بندهای را دوست دارد، عاشق او میشود و او را عاشق خود میکند؛ پس به او میگوید: «بندهٔ من، تو عاشق من هستی و دوستدار من، و من عاشق تو شدهام و تو را دوست دارم، چه بخواهی چه نخواهی.
تمهیدات، عینالقضات همدانی
قلمرو زبانی (صفحهٔ 54 کتاب درسی)
1- از متن درس، معادل معنایی برای قسمتهای مشخّص شده، بیابید.
بیم آن است کز غم عشقت
سر بر آرد دلم به شیدایی
فخرالدّین عراقی
سودایی
درد هرکس را که بینی در حقیقت چاره دارد
من ز عشقت با همه دردی که دارم ناگریزم
فروغی بسطامی
لابُد
2- واژههای مهمّ املایی را در متن درس بیابید و بنویسید.
وصول - مطلوب - غایت - مأوا - فرض - حیات - قوت - عینالقضات - تمهیدات - طالب حُسن - واسطه
3- به جملههای زیر و نقش دستوری واژهها توجّه کنید:
الف) عشق، آزادی است.
عشق: نهاد
آزادی: مسند
است: فعل اسنادیب) برخی عاشق را دیوانه میپندارند.
برخی: نهاد
عاشق: مفعول
دیوانه: مسند
میپندارند: فعلپ) عشق حقیقی، دل و جان را پاک میگرداند.
عشق حقیقی: نهاد
دل و جان: مفعول
پاک: مسند
میگرداند: فعل
در جملههایی که با فعل اسنادی (است، بود، شد، گشت، گردید و ...) ساخته میشوند؛ «مسند» وجود دارد؛ مانند جملهٔ «الف». در جملهٔ مذکور، «مسند»، یعنی «آزادی» به «نهاد»، یعنی «عشق» نسبت داده شده است.
با برخی از فعلها میتوان جملههایی ساخت که علاوه بر مفعول، دربردارندهٔ «مسند» نیز باشند؛ مانند جملههای «ب» «پ».
در جملهٔ «ب» واژهٔ «دیوانه» که در جایگاه «مسند» قرار گرفته است، دربارهٔ چگونگی «مفعول»، یعنی «عاشق» توضیح میدهد: در واقع میتوانیم بگوییم: «عاشق، دیوانه است.» در جملهٔ «پ»، «مسند» یعنی واژهٔ «پاک»، کیفیتی را به «مفعول»، یعنی «دل و جان» میافزاید؛ به بیان دیگر میتوان گفت: «دل و جان، پاک است.»
بنابراین جملههایی نظیر «ب» و «پ» را میتوان به جملههایی با ساختار «نهاد + مسند + فعل» تبدیل کرد.
عمدهٔ فعلهای این گروه عبارتاند از:
- «گردانیدن» و فعلهای هممعنی آن؛ مثل «نمودن، کردن، ساختن»
- «نامیدن» و فعلهای هممعنی آن؛ مثل «خواندن، گفتن، صدا کردن، صدازدن»
- «شمردن» و فعلهای هممعنی آن؛ مثل «به شمار آوردن، به حساب آوردن»
- «پنداشتن» و فعلهای هممعنی آن؛ مثل «دیدن، دانستن، یافتن»
توجّه: در برخی از جملهها، «مسند» همراه با «متمّم» به کار میرود. کاربرد چنین جملههایی در زبان فارسی اندک است؛ نمونه:
- مردم به او دهقانِ فداکار میگفتند.
مردم: نهاد
او: متمّم
دهقانِ فداکار: مسند
میگفتند: فعل
در جملهٔ مذکور، «مسند» یعنی «دهقانِ فداکار»، دربارهٔ «متمّم» (او) توضیحی ارائه میدهد؛ یعنی میتوانیم بگوییم: «دهقانِ فداکار است.»
- اکنون از متن درس برای هر یک از الگوهای زیر نمونهای بیابید و بنویسید.
الف) نهاد + مسند + فعل
عشق آتش است.
عشق: نهاد / آتش: مسند / است: فعل اسنادی
حسن مطلوب همه است.
حُسن: نهاد / مطلوبِ همه: مسند / است: فعل اسنادی
ب) نهاد + مفعول + مسند + فعل
همه محبت را، عشق خوانند.
همه: نهاد / محبت: مفعول / عشق: مسند / خوانند: فعل
و او خود را ایثنار عشق کند.
او: نهاد / خود: مفعول / ایثار عشق: مسند / کند: فعل
قلمرو ادبی (صفحهٔ 55 کتاب درسی)
1- کاربرد نمادین «پروانه» را در متن درس و سرودهٔ زیر بررسی و مقایسه کنید.
ببین آخر که آن پروانهٔ خوش
چگونه میزند خود را به آتش
چو از شمعی رسد پروانه را نور
درآید پرزنان پروانه از دور
عطار
در هر دو سروده و متن درس «پروانه» نماد یک عاشق واقعی ایتکه در راه معشوق جان خود را فدا میکند. تمام زندگی او معشوق است و بدون او نمیتواند زندگی کند.
2- برای هر یک از آرایههای زیر، نمونهای از متن درس بیایبد.
کنایه: رخت نهادن کنایه از اقامت کردن
تشبیه: آتش عشق - عشق، همه خود آتش است
سجع: از جمله نامهای حُسن یکی جمال است و یکی کمال
قلمرو فکری (صفحهٔ 56 کتاب درسی)
1- سهروردی، شرط دستیابی به عالم عشق را چه میداند؟
اینکه انسان، نردبانی از معرفت و محبّت برای خود بسازد؛ به عبارتی شرط دستیابی به عشق داشتن معرفت و محبّت است.
2- درک و دریافت خود را از عبارتهای زیر بنویسید.
الف) سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقلها افزون آید.
مفهوم: عشق برتر از هر عقل و خردی است. (نویسنده عاشقی و عاشقان را برتر و بالاتر از همهٔ خردمندان عاقلان میداند.)
ب) ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است، و لابد هرچه به واسطهٔ آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان.
یعنی هر چیزی که بتواند انسان را به خدا نزدیک کند داشتن آن برای عاشقان واجب است.
3- دربارهٔ ارتباط معنایی هر بیت زیر با متن درس توضیح دهید.
الف)
صبر بر داغِ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
هوشنگ ابتهاج
ارتباط: به حُسن که مطلوب همه است دشوار میتوان رسید؛ زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود الّا به واسطهٔ عشق و عشق هر کسی را به خود راه ندهد.
توضیح: هر دو متن بر این باورند که برای رسیدن به محبوب و معشوقِ خویش باید سختیها را تحمّل کرد و هرکسی شایستگی رسیدن به معشوق را ندارد مگر عاشق واقعی.
ب)
من که هرآنچه داشتم اوّل ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
محمّدعلی بهمنی
ارتباط با: در عشق قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترک خود کند و خود را ایثار عشق کند.
توضیح: هر دو متن معتقدند که رسیدن به معشوق لیاقتِ همنشینی با او زمانی به دست میآید که عاشق همه چیز خود را فدا کند و حتی جان خود را در این راه بگذارد.
پ)
بیعشق زیستن را جز نیستی، چه نام است؟
یعنی اگر نباشی، کار دلم تمام است
حسین منزوی
ارتباط با: وجود عاشق از عشق است، بی عشق چگونه زندگانی کند؟ حیات از عشق میشناس و ممات بیعشق مییاب.
توضیح: هر دو متن انسان بدون عشق را مردهای بیش نمیدانند. بیعشق زندگی کردن مساوی با مرگ نیستی است. کسی که عاشق نباشد، مردهای بیش نیست.
ت)
میتواند حلقه بر در زد حریم حُسن را
در رگ جان، هر که را چون زلف، پیچ و تاب است
صائب تبریزی
ارتباط با: و به حسن - که مطلوب همه است - دشوار میتوان رسیدن؛ زیرا که وصول به حسن ممکن نشود؛ الّا به واسطهٔ عشق.
توضیح: هر دو متن بر این باورند که زمانی میتوان به معشوق رسید و حلقه بر درگاه او کوبید که عاشق واقعی بود.
درک و دریافت (صفحهٔ 57 کتاب درسی)
1- این شعر را با متن درس ششم، از نظر لحن و آهنگ خوانش مقایسه کنید.
نی نامه با توجه به اینکه محتوایی کاملاً عارفانه دارد و از طرفی وزن این شعر آرام و سنگین و به عبارتی «جویباری» است، در خوانش آن باید این سنگینی و لحن عارفانه را رعایت کرد اما در شعر «صبح ستاره باران» دو لختی بودن یا وزن دُوری آن سبب هیجان و شور انگیزی شده است.این شعر تا حدی آهنگ «خیزابی» دارد. استفادهٔ از نغمهٔ حروف نیز از عوامل تأثیر گذار بر موسیقی این شعر است. بنابراین باید این شعر را با شور و حالی عاشقانه خواند.
2- شفیعی کدکنی، در کدام بیت، از شاعری پیشین تأثیر گرفته است؟ توضیح دهید.
استا شفیعی در بیت پنجم، شعری از سعدی را تضمین کرده است که از غزلیات معروف اوست با این مطلع
بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران